محمد امینمحمد امین، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 15 روز سن داره
ساراسارا، تا این لحظه: 9 سال و 6 ماه و 2 روز سن داره

عشق مامان و بابا

روزمره گی های 2

چن وقت بود که تلاش میکردی که برگردی ولی خودت تنهایی موفق نمیشدی.امروز عصر دوتایی خونمون بودیم که بعداز عوض کردن پوشکت خواستی برگردی که تونستی و برگشتی.انقد خوشحال بودم که نگو. بعداز اینکه برگشتی خودتم انگار باورت نمیشد چشات برق داشتن و حس پیروزی داشتی انگار بعدش نیم دور دوره خودت چرخیدی و بعد خسته شدی. مامان و بابا بزرگا هم مثل من خوشحال بودن و همگی مثل شما دراز کشیده بودن که گردنت درد نگیره. چن وقتی رو که کمتر بیرون رفتیم به خونمون عادت کردی و هرجاکه میریم زیاد راحت نیستی و مجبور میشیم شب رو برگردیم خونمون.وای این روزا هم خوابو خوراکت خورده بهم که زودتر از ساعت 2شب نمیتونی بخوابی.دیگه منو باباهم به خاطر شما گل...
1 اسفند 1392

شب یلدا

گل ‍‍پسر مامان شب چله رو هم پشت سر گذاشتیم.روز جمعه آنا اینا اومدن و تو خونه خودمون چله گرفتیم که انا  برات  2تا پیرهن و یه شلوار خریده بود. و فرداش رفتیم خونه مامان جون.عصرش رفتیم دکتر آخه انگار دوباره سرماخوردی دکتر گف حالت خوبه و زیادی نگران شدیم ولی چون دفه قبل خیلی اذیت شدی این سری زود بردیمت که بدتر نشی.دکتر وزن و قدتم اندازه گرفت که ماشالا خوب تپل شدی.8 کیلو 63 سانت برگشتیم و برگشتن همانا و گریه ی جناب عالی همانا. فقط سرپا نگهت داشتیم.مجال ندادی یه خورده هندونه بخوریم یا یه عکس ازت بگیریم.خوب شد این چن تا عکس رو بابایی گرفت ولی حیف که گریه هات نذاشتن کنار میز یلدا هم عکسی برای یادگاری...
28 بهمن 1392

روز مره گی های قند عسل

قند عسل مامان روز به روز که بزرگتر میشی شیطونتر و بانمک تر میشی.کم کم داری با صدای بلند میخندی و قنده دلمو آب میکنی.مثل خاله معصومه هم از زانوهات قلقلکت میاد که وقتی میخوایم بخوریمشون با صدا میخندی.به خاطر شیرین زبونیاتم که پشت تلفن به آنا میگی دلشون میخواد هر روز اینجا باشن.دیشب میگفت بدین این فندق رو ما باخودمون ببریم دیگه تن تند نیایم. ولی مگه میشه؟؟؟ حتی یه لحظه هم نمیتونم تنهات بذارم. چند روز پیش که به شیکم خوابونده بودمت سعی کردی رو بالشت بخزی ولی برعکس رفتی و به پشت خزیدی.چن بارم سعی کردی برگردی ولی فعلا به کم بابا این کارو انجام میدی دیگه به خاطر سرما هم بیرون نمیریم و مامان و بابا بزرگا میان دیدنمون.البته ب...
1 اسفند 1392

آوازهای پسری

فدای تن صدات بشم که از الان مثل صدای مرداس.از امروز شرو کردی به حرف زدن و آواز خونی.ظهر تو آشپزخونه مشغول کار بودم که با صدات منو کشوندی پیشت. تو چن روزی که مریض شده بودی شیر نمیتونستی بخوری و مامانی رو غصه دار کردی ولی حالا حالت خوب شده و به خوبی گذشته داری شیر میخوری.وسط شیر خوردنتم شیطونی میکنی و منو با خنده هات گولم میزنی.آخ که چه ناز میخندی. شبا هم که بابا میاد مثل یه پسر خوب با همون خنده هات تحویلش میگیری. ...
6 آذر 1392

اولین سرما خوردگیت

عزیز دل مامان امروز صبح(1/9/92)که بیدار شدی تب کرده بودی و انگار سرما خوردی.آخه گلوتم خور خور میکنه.سه تا دکتر بردیمت.یکی از آقا دکترها هم 5 تا آمپول برات تجویز کرده که مجبور شدیم برات تزریق کنیم.کم کم داری خوب میشی و خنده های نازت رو دوباره از سر گرفتی.توی این چن روزی که مریض بودی کلی گریه کردی و ناراحتمون کردی.صداتم گرفته بود.تازه میخواستی شرو به حرف زدن کنی که به خاطر گرفتگی نتونستی.اینم بیشتر از هر چی اذیتت میکرد.   ...
6 آذر 1392

2 ماهه شدی عزیزم

امروز ١٩آبان ماه هس که دو ماهه شدی و وقت واکسن داری.الهی قربونت بشم که درد کشیدی.  خانمی که داشت برات واکسن میزد دلش نمیومد ولی گف چاره نداریم.  از دوتا پاهات گرفتم و واکسناتو زدن بعدشم دو قطره فلج اطفال بهت دادن و گفتن اینم قاقالیلیت دیگه گریه نکن. گریت زیاد طولانی نبود. ولی ظهر که یکم پاهاتو تکون دادی بازم شرو کردی به گریه تبم کرده بودی.هر چهارساعت استامینوفن بهت میدادم که تبت زیاد نشه.شبم بالا سرت نشستم تا صب بشه. گل مامان خانم امروز قد و وزنتم اندازه گرفت ماشالا وزنت ٦.٥کیلو و قدت هم ٦١سانت ودور سرت هم ٤١ سانت شده از عکسات برات میذارم ولی بیشترشونو خوابی رقص دستات موقع خواب ...
19 آبان 1392

روز چهلم

پسر نازم امروز چهلمین روز از تولدته که باید حموم کنی .دوتا مامان بزرگات اومدن تا    زحمت حمومت رو بکشن.منم به همین مناسبت شام درستیدم و بابا بزرگا وعموها    و دایی هم اومدن.خدارو شکر که روز خوبی شد و همه کنار هم خوش بودیم. هفتم ماه بعد هم که تولد بابا بود بازم دور هم بودیم ولی انگار نه انگار که تولد بابا بود همه با تو عکس میگرفتن.اینم از عکسات   اینم پایان تولد و خامه کیک رو صورت خوشمزت ...
28 مهر 1392

قربونی گوسفند

امروز اومدیم خونمون تا گوسفندی رو که بابا بزرگت زحمتشو کشیده بود   و خریده بود رو برات قربونی کنیم.همه هم اومدن و نهارو که خوردیم آنا     اینا رفتن و بعدم شب دوباره برگشتیم. ...
11 مهر 1392

خداحافظی و سلام

امروز از آنا جونی خداحافظی کردیم تا بریم خونه مامان جون.اول رفتیم   مرکز بهداشت تا کنترل بشی بعدم اومدیم خونه خودمون.کمی بعدم رفتیم خونه مامان جون.از امروزم ده روز اونجا    موندگاریم. ...
9 مهر 1392