روزمره گی های 2
چن وقت بود که تلاش میکردی که برگردی ولی خودت تنهایی موفق نمیشدی.امروز عصر دوتایی خونمون بودیم که بعداز عوض کردن پوشکت خواستی برگردی که تونستی و برگشتی.انقد خوشحال بودم که نگو. بعداز اینکه برگشتی خودتم انگار باورت نمیشد چشات برق داشتن و حس پیروزی داشتی انگار بعدش نیم دور دوره خودت چرخیدی و بعد خسته شدی. مامان و بابا بزرگا هم مثل من خوشحال بودن و همگی مثل شما دراز کشیده بودن که گردنت درد نگیره. چن وقتی رو که کمتر بیرون رفتیم به خونمون عادت کردی و هرجاکه میریم زیاد راحت نیستی و مجبور میشیم شب رو برگردیم خونمون.وای این روزا هم خوابو خوراکت خورده بهم که زودتر از ساعت 2شب نمیتونی بخوابی.دیگه منو باباهم به خاطر شما گل...










